دردِ خیلی چیزها ...

در سرم جا کرده بازم درد خیلی چیزها...
مرد گشتم چند روزی! مردِ خیلی چیزها...
قلب من گرم و صمیمی، شاد و شیوا بود لیک
زین زمانه ، زین زمان شد سرد ِ خیلی چیزها...
قرمز و آبی ، سفید و سبز رنگ زندگی
زرد ِ برگ و زرد ِ مرگ و زرد ِ خیلی چیزها...
حال ِ مرغی زیر چنگال و دهان گرگ و شیر
چند روزی گشته ام هم درد خیلی چیزها...
تا به آنی کلبه ی قلب کسی ویران شود
ترک عمری حاصل است و طرد خیلی چیزها...
یک نفر با بغض و یک با خنده شب طی می کند
یک دو راهی بهر دستاورد خیلی چیزها ...
حرف ها باشد که لب ها رنگ آن ها را ندید
لیک بر دل ها نشیند گـــَردِ خیلی چیزها...
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت توسط چرخ و فلک
|
کمی پایین تر بیا